كارستن نيبور ( مترجم : پرويز رجبى )
51
سفرنامه كارستن نيبور ( فارسى )
تمام چادر را پوشانيده بود ، نشسته بود ، اما از بالشهايى كه تركها روى ديوان مىگذارند ، خبرى نبود . جلوى چادر تعداد زيادى نوكر ايستاده بود ، كه جلاد هم در ميانشان بود . همه دستهايشان را به نشانهء احترام روى سينهشان گذاشته بودند و همهء افسرها و سلطانها و خانها و همچنين افراد كوچكتر از آنها ، در موقع ورود و خروج ، جلوى سردار چنان تعظيم مىكردند ، كه كم مىماند ، دستشان به پايشان برسد . افسرهايى كه جمع بودند به زبان فارسى و تركى صحبت مىكردند و هيچكس عربى حرف نمىزد . اما كنار سردار مردى روحانى نشسته بود ، كه عربى را خيلى خوب صحبت مىكرد و مىتوانست مترجم من باشد . در اتراق شايع شده بود ، كه من دستگاهى دارم ، كه با آن ، روزها خورشيد و شبها ستارهها را مورد مطالعه قرار مىدهم . امير گونه خان از من خواست ، كه اين دستگاه را نشانش بدهم . حدس زدم ، كه او هم مانند پاشاى جده اطلاعاتى از نجوم دارد . اما نه او و نه مرد روحانى ، كه در كنارش نشسته بود ، هيچكدام اطلاعى از اين علم نداشتند . بعدازظهر گفتم ، تا دستگاه را به اتراق بياورند ، اما سردار مرا از برپا ساختن دستگاه معاف كرد . او با ديدن پايهء دستگاه از دور ، كه فكر مىكرد يك دوربين باشد ، راضى شد . در هردوبارى ، كه پيش او بودم ، از من با قهوه و ميوه پذيرايى شد و سردار سئوالهاى زيادى دربارهء حجاز و يمن و مخصوصا اوضاع و احوال انگليسىها در هند شرقى كرد . شب نوزدهم فوريه 1765 ، بهطور ناگهانى چاروادارى از قافلهء ما درگذشت . برادر او ، تا پاسى از شب رفته ، اندوه خود را با گريه و فرياد كريهى نشان داد . او به سر و سينه و زانوى خود مىكوبيد . به حالش تأسف خوردم ، كه برادرش در يك شهر نمرده بود ، تا براى تشريفات عزادارى ، اقوامش و زنهاى اجارهاى بتوانند با ناله و زارى به او كمك بكنند . ظاهرا هيچكس از كاروان در غم او شركت نكرد .